بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت
بعد مرگم حک کنید بر روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
آنکه اکنون خوابه در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
من از خدا خواستم، نغمه های عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نکنی و ببینی که سایه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداری تنهایی. ولی اکنون تو رفته ای ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من این است که من شاهد رفتن تو هستم
.................
امروز آسمان ابري بود.مثل هميشه.و باز هم دل من گرفت.و باز هم به ياد تو افتادم...ميدانم كه خيلي از تو دورم و نه تو من را دوست داري نه من ميتوانم عشقم را به تو ثابت كنم.
اگر می دونستی دل ترک خورده ی من با یاد چشمان بارانی ات شکسته تر می شه هیچ گاه به من پشت نمی کردی
ببين.باز هم صحبت هام بوي غم ميده.دوباره حرف هام همه ناله و شكوه ست.ام باور كن حرفاي من اين نيست.خيلي حرف دارم كه بايد برات بگم.از همون وقتي كه رفتي و پشت سرت رو نگاه نكردي. حتي فكر نميكردي كه با رفتنت داري با من چه كار ميكني........
_(يه عشق بچگونه.)
نه به خدا!مگه عشق و عاشقي هم حد و مرز داره؟ مگه عشق و عاشقي هم شرايطي واسه قبول شدن داره؟
بايد حتما يه آدم بزرگ باشم تا بتونم حرفامو به تو بزنم.؟ مگه نه اينكه ميگن عشق معني زندگيه.عشق همه چيز يه انسانه.همش دروغ بود؟يا شايد دل تو اينقدر سنگه كه تمام قرارداد هاي اين دنياي خاكي رو زير پا گذاشتي؟
تو که در هر جائی ! کجا پیدایت کنم ؟! در قلب کدام با سخاوت دور دست ؟! در دستان کدام گدای عاشق ؟! در چشمان کدام منتظر بی پناه ؟! در دهان کدام شاعر گنگ پریشان ؟! و در جای پای کدام رهگذر غریب؟!
_(بازم هم از اين حرف هاي كليشه اي)
نه!نه!
اينا ديگه تكراري نيس.همش جديده.شايد واسه من تكراريه اما واسه تو جديده.چون هرروز يه حس تازه به تو پيدا ميكنم.هيچ وقت همون كسي نيستي كه روزاي پيش ميديمت.يا حتي چند ثانيه كنارت بودم..............
هميشه يه حس تازه.عشق و تنهايي باهم.نااميدي و يه دنيا اميدواري باهم.سردي و يه باغ گل طراوت با هم.
_(از اين حرفا همه به هم ميگن.حتي اون مرده سر خيابون كه جنساي دسته دوم ميفروشه!!)
باشه...دوباره اين احساس توست كه منو تحقير ميكنه.و بازم دلتنگي مياد سراغم.
_(چرا نميري دنبال كارت؟!)
كجا برم كه عطر تو تو لحظه هام نپيچه؟كجا برم كه باز هم تنهاييه خيالمو ياد تو پر نكنه؟
_(پس برو با خيالت خوش باش!)
گوش كن.اين حرفاي آخره منه.
_(بگو زودتر كار دارم بايد برم)
زندگی کوتاهتر ازآن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست برود باگریه جبران نمی شود فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم
_(چيكار كنم؟حرفات تموم شد؟)
تنها سكوت ميكنم....چه بگويم كه تو باز هم به من نخندي؟چه بگويم كه تحقيرم نكني؟و چه كنم كه تو را فراموش كنم؟
تو ميروي مثل هميشه...............و با همان عادت زننده ي هميشگي"بي خداحافظي!"
..................
![]()
![]()
دلم تنگ است
و می دانم كه فردایم همین رنگ است.
خداوندا دلم با مردمانی كه نمی دانند دریا چیست
چگونه یكصدا باشد.
خداوندا رهایم كن از این زشتی
از این دریای طوفانی !

اشكي كه بيصداست
پشتي كه بيپناست
دستي كه بسته است
پايي كه خسته است
دل را كه عاشق است
حرفي كه صادق است
شعري كه بيبهاست
شرمي كه آشناست
دارايي من است
ارزانی شماست
در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
آدمك مرگ همينجاست بخند
آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد
دستخطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخنــــد
فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت
فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد
صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست بخنــــد
راسـتي آن چـه بـه يـادت داديـم
پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد
آدمك نغمه آغاز نخوان !!
به خدا آخر دنياست بخنــــد . . .

برای آخرین بار خداکنه بباره
تو این شب کویری یه قطره از ستاره
همیشه بودی و من تو رو ندیدم انگار
بگو بگو که هستی برای آخرین بار
وقتی دوری تنهای نزدیکه
قلبم بی تو می ترسه تاریکه .
چه لحظه ها که بی تو یکی یکی گذاشتن
عمرمو بردن اما یه لحظه برنگشتن
تو چشم من نگاه کن منو به گریه نسپار
حالا که با تو هستم برای اولین بار
نظر بديد و پست بعدي ما رو شما تعيين کنيد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ــــــــــــــ
الان دارم اين چيز هارو مي نويسم چون فعلا عقلم داره کار مي کنه وقلبم خبر نداره وگرنه الان بايد چندتا شعر عشقولانه مي نوشتم مي گن مهرماهي ها همين جورين دهن عشق وعاشقي رو صاف مي کنن و تا آخرش واي مايستند مهر يعني عشق
سایه های ما ز ما گویی گریزانند
دور از ما در نشیب راه
در غبار شوم مهتابی که میلغزد
سرد و سنگین بر فراز شاخه های تک
سوی یکدیگر به نرمی پیش می رانند
شب به روی جاده نمنک
در سکوت خک عطر آگین
نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند
سایه های ما ...
همچو گلهایی که مستند از شراب شبنم دوشین
گویی آنها در گریز تلخشان از ما
نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم
نغمه هایی را که ما با خشم
در سکوت سینه میرانیم
زیر لب با شوق میخوانند
لیک دور از سایه ها
بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
از جداییها و از پیوستگی هاشان
جسمهای خسته ما در رکود خویش
زندگی را شکل میبخشند
شب به روی جاده نمنک
ای بسا پرسیده ام از خود
زندگی ایا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟
یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟
همچنان شب کور
میگریزم روز و شب از نور
تا نتابد سایه ام بر خک
در اتاق تیره ام با پنجه لرزان
راه می بندم بر وزنها
می خزم در گوشه ای تنها
ای هزاران روح سرگردان
گرد من لغزیده در امواج تاریکی
سایه من کو ؟
نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم
سایه من کو ؟
سایه من کو ؟
او چو رویایی درون پیکرم آهسته می روید
من من گمگشته را در خویش می جوید
پنجه او چون مهی تاریک
میخزد در تار و پود سرد رگهایم
در سیاهی رنگ می گیرد
طرح آوایم
از تو می پرسم
ای خدا ... ای سایه ابهام
پس چرا بر من نمیخندد
آن شب تاریک وحشتبار بی فرجام
از چه در ایینه دریا
صبحدم تصویر خورشید تو می لغزد ؟
از چه شب بر شانه صحرا
باز هم گیسوی مهتاب تو می رقصد
از تو می پرسم
ای خدا ای ظلمت جاوید
در کدامین گور وحشتنک
عاقبت خاموش خواهد شد
خنده خورشید ؟
من نمیخواهم
سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمیخواهم
او بلغزد دور از من روی معبرها
یا بیفتد خسته و سنگین
زیر پاهای رهگذرها
او چرا باید به راه جستجوی خویش
روبرو گردد
با لبان بسته درها ؟
او چرا باید بساید تن
بر در و دیوار هر خانه ؟
او چرا باید ز نومیدی
پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه ؟
آه ...ای خورشید
لعنت جاوید من بر تو
شهد نورت پر نیمسازد دریغا جام جانم را
با که گویم قصه درد نهانم را
سایه ام را از چه از من دور میسازی ؟
لز چه دور از او مرا در روشنایی ها
رهسپار گور می سازی ؟
گر ترا در سینه گنج نور پنهانست
بگسلان پیوند ظلمت را ز جان سایه های ما
آب کن زنجیرهای پیکر ما را بپای او
یا که او را محو کن در زیر پای ما
آه ... ای خورشید
لعنت جاوید من بر تو
هر زمان رو در تو آوردم
گر چه چشمان مرا در هفت رنگ خویش
خیره تر کردی
لیک در پایم
سایه ام را تیره تر کردی
از تو می پرسم
ای خدا ... ای راز بی پایان
سایه بر گور چیست ؟
عطری از گلبرگ وحشتها تراویده ؟
بوته ای کز دانه ای تاریک روییده ؟
اشک بی نوری که در زندان جسمی سخت
از نگاه خسته زندانی بی تاب ! لغزیده ؟
از تو میپرسم
تیرگی درد است یا شادی ؟
جسم زندانست یا صحرای آزادی ؟
ظلمت شب چیست ؟
شب خداوندا
سایه روح سیاه کیست ؟
وه که لبرزیم
از هزاران پرسش خاموش
بانگ مرموزی نهان می پیچدم در گوش
این شب تاریک
سایه روح خداوند است
سایه روحی که آسان می کشد بر دوش
با رنج بندگان تیره روزش را
آه ...
او چه میگوید ؟
او چه میگوید ؟
خسته و سرگشته و حیران
میدود در راه پرسش های بی پایان
تا نیمه شب بیاد تو چشمم نخفته است
ای مایه امید من ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانه من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم
تا بر گذشته مینگرم
عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر غیر رنجش یارم به من چه داد
این درد را چگونه توانم نهان کنم
آندم که قلبم از تو بسختی رمیده است
این شعر ها که روح ترا رنج داده است
فریادهای یک دل محنت کشیده است
گفتم قفس ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دو رویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقشباز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
کنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ
بندی دگر دوباره بپایم نیفکند


